Wednesday, September 21, 2005

1

منتظر

منتظر داستانهای شما هستم

Monday, January 31, 2005

سکس ناخواسته مهین

یک روز که از خیابان رد میشدم که به مدرسه بروم دوستم همراه من بود من یک حرفی زدم که او شروع کرد به خنده بلند یک جوانی پشت سر دوستم قدم میزد وقتی دید دوستم خندید از کنار ما رد شد وچشم به چشم دوستم انداخت و او هم خندید از ان روز به بعد جوان به همراه دوستم میامد من هم دیگر با مهین نمیرفتم واو یک روز به مدرسه نیامد مدیر مدرسه از من پرسید چرا مهین نیامده؟ من هم گفتم خبری ندارم فردا هم به مدرسه نیامد چند روز گذشت وخبری از مهین نبود با اینکه با مهین خوب نبودمباز به سراغ مهین به خانه شان رفتم زنگ زدم در را فشار دادم در باز شد مادر مهین را دیدم که ناراحت بود پرسدم چرا ناراحت است گفت مگر خبر نداری که مهین چند روز است که به خانه نیامده بعداز کمی صحبت مختصر خداحافظی کردم وبه خانه خودمان رفتم .مادرمدر راباز کرد ومتوجه ناراحتی من شد وسوال کرد چرا ناراحتی؟ گفتمنمیدانی چند روزی است که خبری از دوستم نیست .مادرم ورا دلداری داد وگفت ناراحت نباش هر موقع باشد میاید من امتحان ریاضی داشتم آنقدر ناراخت بودم که نتوانستم ریاضی ام را بخوانم آن روز گذشت فردا صبح در کلاس حاضر شدم اما درس بلد نبودم زنگ زده شد من مستقیم به خانه مهین رفتم ببینم از او خبری شده یا خودش آمده نزدیک در بودم مادرش از خانه بیرون آمد به او سلام کردم وبعد از احوالپرسی سراغ مهین را گرفتم مادرش گفت هنوز که خبری نشده و هر روز به دوستاش تلفن میزنم ولی خبری نیست. من وقتی ازمادر مهین داشتم خداحافظی میکردم یک نامه رسان نزدیک شد و پرسید منزل آقای.......اینجاست نامه داشت و به مادر مهین داد. مادر مهین از اینکه نامه از طرف مهین است خوشحال شده بودنامه را به من داد تا بخوانم نامه را باز کردم در نامه نوشته بود:مادر عزیزم سلام پس از عرض سلام امیدوارم حال شما وپدر وخواهر وبرادرم خوب باشدامیدوارم نامه مرا بپذیری من از آن روزی که از مدرسه خارج شدم آن جوان که بهمن خندید به من قول داد که به گردش برویم ولی من به شما نگفتم شب را در خانه خوابیدم وفرداصبح کتاب ریاضیام را برداشتم واز شما خداحافظی کردم به جای اینکه به مدرسه بروم به خیابان روبروی مدرسه مان رفتم دیدم جوان توی ماشین نشسته ومنتظر من بود از خیابان رد شدم رفتم به طرفماشین جوان با خوشحالی تمام در ماشین را باز کردم وتوی ماشین کنار جوان روی صندلی نشستمجوان خودش را به من معرفی کرد اسمش جمشید بود بعد بعداز معرفی او من هم خود را به او معرفی کردم ماشین با سرعت خیلی زیاد براه افتاد من به جمشید گفتم کجا میروی؟او گفت میرویم به باغ پدر بزرگم من خیلی خوشحال بودم ماشین نزدیک باغ متوقف شد جمشید دستم را گرفت وبا هم وارد باغ شدیم انگار که به بهشت وارد شده بودم وخیلی خوشحال بودم یک جوی بزرگ آب جاری از میان باغ سر سبز عبور میکرد من و جمشیددر کنار جوی نشستیم از کودکی برای او سخن گفتم کهدیدم یک زن از ته باغ میاید بعد از چند دقیقه ای به ما نزدیک شد به من سلام کرد من هم بهاو سلام کردم جمشید مرا به او معرفی کرد زن نشست پهلوی من وجمشید بلند شد و گفت که الان بر میگردد داشت غروب نزدیک میشد که زن مرا به همراه خود به داخل اتاقی که هیچ چیز بجز یک تخت خواب نداشت برد که رویش دراز کشیدم زن به من شب بخیر گفت ورفت من که منتظر جمشید بودم خوابم نمیبرد یک وقت دیدم جمشید وارد اتاق شد ودر حال در آودن لباسهایش شد من خیلی ناراحت شدم اشک در چشمانم جاری شد جمشید ظالم که دلش هیچ رحمی نداشت به جان من افتاد و من عفت وپاکدامنی ام را از دست دادم آن روز که کتاب ریاضی را برداشتم به خاطر اینکه شما از ماجرای من با خبر نشوید کاش پایم می شکست و من از خانه بیرون نمیرفتم حالا جمشید ظالم مرا رها کرده ورفته یک دختر دیگر را بدبخت کند حالا قصد دارم خودکشی کنم تا این نامه به دست شما برسد من خودم را در قبری میبینم انشاءالله که مرا ببخشید دیگر حرفی ندارم خداحافظ
دختربدبخت شما مهین

سلام عزیزان

امیدوارم که این داستانهای واقعی از دخترانی که با یک اشتباه خود را بدبخت کرده واکثرا اقدام به خودکشی کرده اندموجب شود که دختران گول صحبتهای دروغین بعضی افراد رانخورند
میتوانید داستانهای واقعی از دخترانی که میشناخته اید که چنین اشتباهی را مرتکب شده اندرا به پست الکترونیکی زیر ارسال کنید


MOOSHAAK@YAHOO.COM